ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
57
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) صفوان گفت : اى عمير به خدا سوگند پس از كشته شدن آن عزيزان ديگر زندگى براى ما ارزش و لذتى ندارد . عمير گفت : آرى به خدا راست گفتى و اگر من مقروض نبودم و ترس بى سرپرست شدن عيال و فرزندانم را نداشتم همين امروز بمدينه ميرفتم و انتقام خود و همهء قريش را از محمّد ميگرفتم و او را ميكشتم ، زيرا پسر من در دست آنها اسير است و من براى رفتن بمدينه بهانهء خوبى دارم ، صفوان گفت : قرضهائى كه دارى من پرداخت آن را به عهده ميگيرم و عائلهات نيز مانند عائلهء خود سرپرستى و اداره مىكنم ديگر چه مىخواهى ؟ عمير گفت : با اين وضع من حاضرم و بدنبال اين كار ميروم مشروط بر آنكه جز من و تو از اين جريان كسى آگاه نشود ! بدنبال اين قرارداد و گفتگو عمير برخاست و به منزل آمده شمشيرش را تيز كرده و لبهء آن را زهر داد و آن را با خود برداشته بمدينه آمد . عمر بن خطاب با جمعى در مسجد مدينه نشسته بودند و از جريان جنگ بدر و نصرتى كه خداى تعالى نصيب مسلمانان كرد صحبت ميكردند بناگاه چشم عمر بدم در مسجد افتاد و عمير بن وهب را مشاهده كرد كه شمشيرى حمائل كرده از شتر خود پياده شد . عمر گفت : اين دشمن خدا عمير بن وهب است كه در روز جنگ تجهيزات و عدهء سپاه ما را بقريش گفت و مرد شرورى است كه جز شرارت انديشه و مقصودى ندارد ، اين سخن را گفته از جا برخاست و بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله آمده عرض كرد : عمير بن وهب آن مرد شرير از مكه آمده و شمشيرى هم حمائل كرده چه دستورى دربارهاش ميدهيد ؟ فرمود : او را پيش من بياور . عمر برگشت و بند شمشير او را در دست گرفت و بگروهى از انصار كه در مسجد نشسته بودند گفت : شما اطراف رسول خدا صلى اللّه عليه و آله بنشينيد و مواظب حركات عمير باشيد سپس عمير را وارد مجلس آن حضرت كرد .